مطالب روز دنیای اینترنت
پرده ی خلوت این غم‌کده بالازد و رفت....
پنج‌شنبه 22 اسفند 1398 ساعت 00:55 | بازدید : 80 | نویسنده : sawman | ( نظرات 0 )

روزها از خواب که بلند می‌شوم سرم را مثل بقول باباجان هیپی ها از تخت آویزان می‌کنم و شروع میکنم برعکس، موهایم را همانطور شانه میکنم. من خیلی ناگهانی متحول شده ام، بخاطر یک إدم، که فکر میکردم اگر می‌بود و بابد با او زندگی میکردم، چه می کردم، احتمالا بیشتر تمیزی را دوست داشت و بیشتر به مرتب بودن خانه و سلیقه و کارهای ناب و خلاق توی خانه اهمیت میداد، پس روی تخت را مرتب میکنم، در کمدهای بسته را، بعد از عوض کردن لباس همانکونه بسته نگه میدارم و می‌روم روتیتن پوستی ام را انجام می دهم(این را مستقیما از بلاگرهای زیبایی یاد گرفتم و تقصیری به گردن تو نیست، منتها اصل مطلب را تو انداختی توی فکرم، وقتی روی تخت خواب، پرسیدی، کرم داری و من گفتم نه، و احتمالا خیلی زشت بود که یک زن حتی یک کرم هم نداشته باشد!و من آن روزها از خودم بریده بودم، حتی به اندازه ی یک کرم یا یک چرب کننده ی لب... ) به قول فاطمه سادات عَن و گه ها را که مالیدم بصوزتم و توی آینه، در پس زمینه ی اتاق بسیار تمیز، خودم را توی آینه می‌بینم، دنیا انگار شروع می‌شود صدای رقیه می آید که بلند شده و میروم به استقبالش و دیگر تمام کارهای روزمره شروع می‌شوند ا،ما مرتب، از ترس اینکه شاید تو یکبار دلت بخواهد برگردی به گذشته،یکهو مثلا هوس پلو گوجه کنی و زنگ خانه ام را بزنی و من آنقدر تمیز به چشمت نیایم که باید.... ترسهای که همیشه با ما هستند اما هیچگاه صورت واقعی ندارند....

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


تبلیغات
منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
صفحات
نویسندگان
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 1130
:: کل نظرات : 0

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 11
:: تعداد اعضا : 5

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 123
:: باردید دیروز : 119
:: بازدید هفته : 14389
:: بازدید ماه : 67910
:: بازدید سال : 1771335
:: بازدید کلی : 19771335
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران